السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
289
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
من اسحاق و يعقوب است ، ملك مصر كه خود به هفت زبان تكلّم مىكرد ، با يوسف شروع به صحبت نمود و با هر زبانى كه سخن مىگفت : يوسف جواب او را با همان زبان مىداد ، يوسف در آن زمان سى ساله بود و پادشاه از علم و رأى او متعجّب شد و با ديدن جوانى و علم او روى به اعوان خود كرد و گفت : اين جوان تأويل رؤياى مرا مىداند ، امّا شما كاهنان و جادوگران كهنسال از تعبير آن عاجز هستيد ، سپس به يوسف گفت : من دوست مىدارم كه رؤياى خود را شفاها از زبان تو بشنوم . يوسف گفت : بسيار خوب ، پادشاها ، تو هفت گاو خاكسترى رنگ با پيشانيهاى سفيد را مشاهده كردى كه با پستانهاى پر از شير ، از رود نيل بيرون مىآيند ، تو در كنارهء رود آنها را تماشا مىكردى و از زيبايى و فربهى آنها متعجّب شده بودى ، در همان دم ناگهان آب نيل فرو رفت و از قعر آن از لا به لاى لجنها هفت گاو لاغر و بىمو و با دندانهاى تيز و خرطومهايى مانند خرطوم فيل و پستانهاى خشك ، بيرون آمدند و بر گاوهاى فربه هجوم بردند و با دندانهاى تيز خود آنها را پاره پاره كردند و پوست و استخوان آنها را خوردند ، سپس چشمت به هفت خوشه سبز گندم مىافتد كه در كنار هفت خوشهء خشكيده سر از آب بر آوردهاند و ناگهان مشاهده مىكنى كه بادى سياه و خشك از جانب خوشههاى خشكيده مىوزد و خوشههاى سبز آتش مىگيرد و خشك و سياه مىشود ، اين بود رؤياى تو . از محمد بن مسلم نقل شده : به امام باقر ( ع ) عرضه داشتم : يا ابن رسول اللَّه ، به من خبر دهيد ، يعقوب ( ع ) چند سال در كنار يوسف در مصر زندگى كرد ؟ فرمود : دو سال و در زمان حيات يعقوب او حجّت خدا و پيامبر بوده ، ليكن يوسف پادشاه بود ، ولى وقتى يعقوب وفات يافت يوسف پس از او حجّت خدا در روى زمين گشت و جنازهء پدر را در تابوتى به سرزمين شام و از آنجا به بيت المقدس برد و او را در همان جا دفن نمود . كتاب ( الخرائج ) از امام حسن ( ع ) در مورد گفتار برادران يوسف كه گفتند : ( اگر او سرقت كرده قبلا برادرش هم سرقت كرده بود [ 1 ] ) ، فرمود : يوسف دزدى نكرده بود ، بلكه او كمربندى داشت كه آن را از ابراهيم ( ع ) به ارث برده بود و اگر كسى آن
--> [ 1 ] سوره يوسف ، آيه 77 .